تبليغاتX
چهارشنبه 28 اسفند1387
"چهل و نه "
 

خوب دیشب تصمیم گرفتیم .. 

من با شم و تو با شی !! 

با ی تفاوت اساسی ... که خدا هم باشه !!  

امروز صحبت نکردیم .. قراره هم صحبت نکنیم .. نمیدونم بتونم ! 

از نظر مالی یا نه ... این ماه که اصلا شرایط رو ندارم .. ! 

گلــــــــم امروزم تا ۱۱ خواب بودم و بعدشم کمک مامان و بابا کردم .. ! 

نمیدونم فکرم خیلی مشغوله .. ! 

سرم عجیب فشار میاره به چشام ! 

ازم پرسیدی توی دانشگاه چشمت دنبال کسیه ؟!

گفتم نه !! اره نیست گلم ... اما به خیلی موقعیتا پشت پا زدم .. 

چون نمیتونستم تورو ترک کنم !  

گله ندارم .. خودم نخواستم .. ! وگرنه میتونستم ! 

حالا کی بیای بخونی ! 

نیستی فعلا .. نگمم فکر نکنم بیای بخونی  

از روزام میام اینجا واست می نویسم ! 

انقدر دلم سفر میخواد .. مخصوصا شمال ! 

هی ! نشد .. اینجا هر کی واس خودش می ره سفر .. سال دیگه سعی می کنم 

برم ی سفر ناب !! اگه خدا بخواد ! 

روزات سبز و نارنجی ! 

 

+ نوشته شده در 5:41 PM توسط باران ِ بابائي !.