تبليغاتX
پنجشنبه 13 فروردین1388
دلم گرفته آسمون !!!!!!!
 

ازت گله دارم .. خیلی هم گله دارم ..

راس میگی بی جنبه م .. ! اره ! خیلی هم بی جنبه م !

تو میدونی ازت خوشم میاد و از هر حرف من برداشت خودتو میکنی

من تا حالا کی شده که تا ۳ بار زنگ بزنی و بی کار باشم و با چشام ببینم که توئی و از قصد جواب ندم

خیلییییییییییی بی انصافی ... همیشه بهت گفتم و میدونی جلوی بابام نمیتونم جوابتو بدم ..

خیلیییییییییییی بی معرفتی ... این چند وقت ... هر موقع مامان بابام بالا پیشم بودن از عمد هییییییییییییییییییی زنگ زدی !

منم هیچی نگفتم .. جز اعتراض کوچیک ..

بعد میگی منو درک کن .. مگه این شرایط منو درک میکنی ؟

همون موقع که میخوای باید حرف بزنی ! حالیتم نمیشه که اینا بالا هستن

اره موقعی که فیلم میخواستم ببینم خداحافظی کردم ...

موقع فیلم تو خودم خداحافظی کردم که چون این فیلم و دوست داری .. به خاطر من نتونی نبینی !

نامردیه کارات ! حرفات ...

اره قرار گذاشتیم .. که هفته ای ی بار حرف بزنیم .. یک شنبه کی منو تا صب بیدار نگه داشت و حرف زدیم ؟

اره عذر خواستی .. اما تو خواستی صحبت کنیم  خودت "تو"

یادته میخواستم بخوابم ؟ یادته نگران پول تلفنت بودم ؟ یادته ؟ یا اینا رو یادت رفته ؟

چرا انقد اذیتم میکنی ... از دیروز میدونی حالم بده .. خخوردم زمین .. پام کمرم درد میکنه ..

میدونی دیشب خواب نداشتم ... رفتم مهمونی ۳ جا پشت سر هم .. ! خودت دیدی

حقش نبود که رفتی گشتتو زدی و خوشی کردی ... حالا بیای گیر بدی که چرا ناراحتی و منم نخوام تورو ناراحت کنم که مریضم

هزار بار گفتم سر ی موضوع سیریش نشو ....................

دعوامون میشه اخر  ... اما کو گوش شنوااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اره حسین پیشت بود .. یاد بلاگ باران بابا افتادم که نخوندیش هنوز ...

زنگ زدم .. گفتی پیشته ۱ ساعت دیگه میره ...

فقط میخواستم همینو بگم که اینجا رو به روز کردم  اما برگشتی میگی نگران شدم !!

نگران چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قرار بوده بمیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خجالت بکش !

ازین کارات دلگیرم .. امشب بهم میگی ازم خسته شدی ؟؟؟؟؟؟

 اره دایورت کردم ... چون مونا هی زنگ میزد .. بابا پیشم بود .. تو که میدونی گیر میده این موقع شب و .....

تو که میدونی غر میزنه ...  بعد میگی انقد دایورت کن ... ؟

من میرم ی جا راحت ؟ تو نگرانی دیر بشه ؟ دیر چی بشه ؟

کیااااااااااااااااااااااااااااااا من که تو میری بیرون ی کلام حرف نمیزنم .. چرا الکی حرف میزنی ..

چرا میخوای اعصابمو بهم بریزی .. تو که میدونی من دیوونه م با کوچیک ترن حرف دیوونه میشم

چرا بهانه میاری ؟

من کی ناراحتی کردم توی ۳۶۰ تو پیغام گذاشتن ؟

من فقط پرسیدم کیههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

همین ... چرا حرف واسم در میاری ؟!

۱۲ روز عید رو با درناز بودی ...

کی چیزی گفتم

توهمات خودت رو میزنی و فککککککککککککککر میکنی همش درستن بعد میوفتی به جون من ؟؟؟؟؟

این انصاف ؟؟؟؟؟؟؟

بی معرفتی !!!!!!!!!!!!

خیلیییییییییییییییی .... دیدی خستم .. کسلم ...... درددددددددددد دارم !!

اهل قرص نیستم ! سر درد دارم .. تو مخصوصا این کارارو میکنی !!

میدونی جلو بابام نمیتونم حرف بزنم  .. مسیج بدم ... مخصوصا .......

تو بی جنبه ای ...

هر وقت نوشته های منو خوندی ... فردا شبش دعوا داشتیم ... !

به مولا دیگه نمی نویسم ...  بنویسم که گریمو در بیاری ؟

بهت میگم ی ماجرا رو کشش نده ...  ی بار معذرت خواستی دیگه تمومش کن بندازش اشغالی !!

زنگ میزنم ... باز حرفشو پیش میکشی ؟؟؟؟؟؟؟ باز مسیج میزنی ؟؟؟؟؟

یاداوری میکنی که حرصم بدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونی روانیم ... بیشتر میخوای ..............................................

که فقط دندونامو بهم فشار بدم تا مخم از دهنم بزنه بیرون ...

یا خودمو بزنم تا انقد عذاب نکشم ؟؟؟؟؟

شبا دیگه کابوس میبینم !

دیوونه شدم

جواب گریه کردنت توی سینما رو هم من باید بدم ؟

چی کار کنم اشکت لب مشکته ؟ انقد که تو گریه میکنی .. من گریه نمیکنم که ی دخترم

هروز این گلو زخماش کهنه ترو بدتر میشه .. اما ....................

از دوست داشتن بدت میاد ؟ از عشق ؟ از عشق من دیگه ؟

خودت خواستی عاشقم باشی .. یادت رفته ؟

ی امشب تنها شدم یهو هواتو کردم ... میبینی چه جنجالی راه انداختی ؟

تو خودخواهی .. منو واسه خودت میخوای .. من چی ؟

مجبورم که بخوام ؟ هر وقت خواستی باااااااااااااااااییییییییییییدددددددددد حرفتو میزدی !
نوبت من که میشد ... پول تلم .. یا خیلی حرف زدیم ..

نمیگم همیشه این بوده .. اما بوده ... یک بار نبوده فقط !

من از لحظه هات پاک کن ... سعی کن راحت زندگی کنی !

اونی نیستم که میخوای ... دلیلی هم نداره انقدر عذاب بکشیم ..

درس و دانشگاه داره شروع میشه .. تو هم که مشغول میشی ..

میخوام ازاد باشم ... توی بلاگم از هر چی که میخوام بنویسم ..

تو هم نمیتونی بگی چراااااااااااااااااااا ؟!!!!!!!!!

زندگیم مال خودمه .. قرار نیست در اینده با تو تقسیمش کنم ...

پس سعی کن به کار من کار نداشته باشی ...

تا این چند روزم بگذره و عادت کنی که این عسل خانوم داره تو قلبت کشته میشه !

اون عسل رو بکش ... ! من اسیری رو دوست ندارم ... !!!!!!!!!!!!

میخوام واسه خودم باشم .. مثه قبل !

تو هم واسه خودت باش ! میخوام هر موقع که خواستم بدون نگرانی ازینکه کیااااااااااااااااااا زنگ زد نگرانم شد و ..........

گوشی و راحت خاموش کنم !

بعدشم کسی نباشه که جیگرمو در بیاره

امشب خاموش میکنم ... تا امیدت از من نا امید بشه !

بیشتر متوجه بشی که این عسل دیگه به دردت نمی خوره !

میخوام سنگ بشم .. !

و میشم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه از احساساتم نخواهم نوشت ! و تو هم نخواه !

و یادت باشه ... منو با گوشی خاموش کردن و خود کشی و ... نمیتونی تهدید کنی !

اگر اعتراض کردی و افتاده گردنت ... بدون حتما حقیقت داشته !

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها !!!!!!!!!!!!!

شب به خیر !!!!!

 

+ نوشته شده در 2:13 AM توسط باران ِ بابائي !.
شنبه 1 فروردین1388
نوروز 88

درسته تو نیستی اینجا ..

شمال داری خوش می گذرونی

من اینجام ..

اما میتونم بهت بگم عیدت مبارک که .. نمیتونم  ؟

دوست دارم .. ی دنیا !

 

* تو الان منتظری من ی خبری از خودم بهت بدم ..

خوب من دارم بهت ی خبری از خودم میدم ..

اما الان تو نمیبینی

 

+ نوشته شده در 0:48 AM توسط باران ِ بابائي !.
چهارشنبه 28 اسفند1387
"چهل و نه "
 

خوب دیشب تصمیم گرفتیم .. 

من با شم و تو با شی !! 

با ی تفاوت اساسی ... که خدا هم باشه !!  

امروز صحبت نکردیم .. قراره هم صحبت نکنیم .. نمیدونم بتونم ! 

از نظر مالی یا نه ... این ماه که اصلا شرایط رو ندارم .. ! 

گلــــــــم امروزم تا ۱۱ خواب بودم و بعدشم کمک مامان و بابا کردم .. ! 

نمیدونم فکرم خیلی مشغوله .. ! 

سرم عجیب فشار میاره به چشام ! 

ازم پرسیدی توی دانشگاه چشمت دنبال کسیه ؟!

گفتم نه !! اره نیست گلم ... اما به خیلی موقعیتا پشت پا زدم .. 

چون نمیتونستم تورو ترک کنم !  

گله ندارم .. خودم نخواستم .. ! وگرنه میتونستم ! 

حالا کی بیای بخونی ! 

نیستی فعلا .. نگمم فکر نکنم بیای بخونی  

از روزام میام اینجا واست می نویسم ! 

انقدر دلم سفر میخواد .. مخصوصا شمال ! 

هی ! نشد .. اینجا هر کی واس خودش می ره سفر .. سال دیگه سعی می کنم 

برم ی سفر ناب !! اگه خدا بخواد ! 

روزات سبز و نارنجی ! 

 

+ نوشته شده در 5:41 PM توسط باران ِ بابائي !.
جمعه 9 اسفند1387
تولدت مبارک !
 

سلام اقائی .. !

الان تو داخل ی جشن هستی و من اینجا تنهام ..  حالا که دارم مینویسم برات ..

رو دست خوردم .. مامانت بد حالمو گرفت !!  میخواستم "من" سورپرایزت کنم !!

اما نشد .. نخواستم به روت بیارم که امروز تولدته .. اما امروز تولدته  و من شادم ..

چون تو خوشحالی اقای من !! دلم میخواست دعوتت کنم خونمون ..

دعوت کنم به ی جشن ۲ نفره .. !! وقتی وارد میشی .. همه جا خلوت ... میای میای ..

وارد سالن که شدی .. یوهووووووووووووووووووووووووووو

اینا رو میبینی ...  منو میبینی که جلو اینا وایسادم و عاشقونه نگات میکنم .. مثه همیشه ..

بغلیت میکنم ... بوست میکنم ... خودمو تو بغلت گم میکنم و بهت می گم

ماه من .. امشب شب توء ... مال توء ... امشب شبی که تو اومدی ... شبی که خدا تورو فرستاد ... تا مال من بشی ... اقاییه من .. تولدت مبارک ...

حالا میخوام کامتو شیرین کنی .. !!

بازم ازون نگاهای خوشکل میکنم ... لباتو می بوسم و ...

اینم ی شیرینی گنده ... فکر کنم فقط جواب تورو بده

باهم دیگه برش میزنیم و برات چای می ریزم ... تا با چای میل کنیم ..  میخوام نگات کنم ... تا صب میخوام همینطوری نگات کنم  اما ...

امشب نمیدونستم مامانی جونت واست تولد می گیره .. اگر میدونستم .. کادوتو می فرستادم خونتون ... عزیزم .. منو ببخش .. کم کاری کردم ..

امشب م مثه شبای دیگه .. دلم میخواد توی خلوت باهات باشم .. دلم میخواست بارون بیاد .. دلم  میخواست من باشم و تو باشیو .. ی شب بارونی باشه

حالا دیدی ؟ مامانت چقدر دوست داره .. ؟ حالا دیدی ؟ مامانت حتی بیشتر از من تورو میخوادو دوست داره .. کیا ی من ... حالا ببین .. هر چقدر تو بهش اهمیت بدی ... اون بیشتر بهت اهمیت میده .. دیدی ؟ دیدی تو چی کردی و اون چی کرد برات ... جواب تلفناتو از قصد ندادم ... نخواستم امشب و مزاحمت باشم .. دلم خواست تو باشی کسائی که همیشه کنارت می مونن !  شاید اینو وقتی ببینی که فایده نداشته باشه ... شاید من خواب باشم و شایدم شبای بعد از امشب اینجا رو ببینی !!

اما خیلی دلم میخواست بعد از مهمونی ... دلت تورو بکشونه به خونه ی من و بارانم !!

و ای کاش بکشونه ...

کیا .. من دوست دارم ...  خیلی م دوست دارم ... اما ... به نظر من .. هیچ فایده ای نداره ... این دوست داشتن .. همش پوچ و تو خالیه ...

خوش به حال کسائی که دوست دارن ... خوش به حال کسائی که تو رو میخوان ... و شاید خوش به حال من که "تو" منو میخوای ... و میگی .. !!  دلم میخواست .. امشب فقط من باشم ... "فقط" من اما هرگز ی همچین اتفاقی نیوفتاد و نمیو فته !! شبای تو .. مال تو و خدای تو ... و حالا من حضور دارم ... و حالا من قلب تو رو تسخیر کردم ... مال خودم کردم ...  امشب به خاطر تو از صب خوشکل کردم ... همش به فکر تولد تو بودم ... تو و سحر ... ! این روزا داره تلخ می گذره ... نیاز به باران دارم ... و من دلتنگ و دلتنگم !!

و من هر روز عاشق تر ....

و من هر روز شیدا تر ...

و من جز تو در قلبم .. کسی را راه ندادم نه ..

و من جز تو هیچ پنداری را نتوانم نه ..

شب قشنگی بود ... میدونم بهت خوش گذشته و شاید با خوندن اینا ... غمگین و دلگیری ... و شاید !!!

دوست دارم ... و من تنها دوست دارم !!

I L0vE U

For EveR

kiya & assal

maybe baraN

 

+ نوشته شده در 9:23 PM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 6 اسفند1387
یعنی میشه .. ؟

 

چطور میتونم ی مجسمه از عشق بسازم و

                        تقدیمت کنم ؟

انقددددددر دلم بارون میخواد .. همش ارزو میکنم بارون بباره ...

حالا داره بارون میاد

هنوزم اسمون دوسم داره !

 

+ نوشته شده در 7:16 PM توسط باران ِ بابائي !.
دوشنبه 28 بهمن1387
تورو دوست دارم عجیب .. !
کیا ... من تو رو دوست دارم ..

اما حالا ..

همش بن بست ! همش نه .. و جدائی .. !

اخه چرا ؟ کیا چرا ؟

من و تو .. یادت رفته ؟

 

تورو دوست دارم ..

تورو دوست دارم زیاد ..

تورو دوست دارم عجیب ..

 

چقدر زندگی عجیبه

 

چقدر عشق عجیبه !!

+ نوشته شده در 1:59 AM توسط باران ِ بابائي !.
چهارشنبه 23 بهمن1387
یاد باران

منو تو همیشه با همیم ..

میدونم .. منو تو عاشق همیم مگه میشه جدا از هم باشیم ؟

غرق این همه عشق بود هم .. عالمی داره ..

امشب به یاد باران گذشت !

 

+ نوشته شده در 3:37 PM توسط باران ِ بابائي !.
پنجشنبه 5 دی1387
زندگی میتونه قشنگ باشه مثه حالا !!
 

این روزا داره خوب می گذره ..

بدون دعوا و مشاجره ..

و من خیلی خوشحالم

من و تو اینقدر همدیگرو دوست داریم .. !

مژه هاشو

 

+ نوشته شده در 10:25 AM توسط باران ِ بابائي !.
چهارشنبه 6 آذر1387
تولد

باران ..

همه میدانند ..

همه میدانند باران تنها بهانه است !

برای رفتن .. غرق شدن .. ........ !

 

* تولدم مبارک

+ نوشته شده در 0:0 AM توسط باران ِ بابائي !.
یکشنبه 5 آبان1387
بهانه ..
تنها دلم بهانه ی "تو" را دارد ..

اما تو کجائی ؟

 

+ نوشته شده در 8:56 PM توسط باران ِ بابائي !.
جمعه 19 مهر1387

 

کدومشو دوست داری ؟

۱۹ مهر

+ نوشته شده در 11:0 AM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 26 شهریور1387
باران من !

امشب همش حرف باران و زدیم و من حرف زدم ..

تو هم کیف کردی

پس کی خود باران حرف بزنه و منم کیف کنم

 

+ نوشته شده در 5:31 AM توسط باران ِ بابائي !.
چهارشنبه 9 مرداد1387
لاو یو

+ نوشته شده در 7:51 AM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 8 مرداد1387
+ نوشته شده در 2:37 AM توسط باران ِ بابائي !.
جمعه 4 مرداد1387

دلم برات یه ذره شده ..

برای اون چشای نازت ...

برای اون لبای خوشکلت ..

اون نگاه معصومانه ت ..

چقدر دیگه تحمل کنم ..

سخت می گذره ..

دیشب با اون حرفا .. مُردم ..

تو ندیدی ..

کاشکی پیشم بودی ..

دلم برات ی ذره شده ..

اهای اسمون .. منو نگاه کن ..!

چشام اشکیه !

azizam doset aram

+ نوشته شده در 4:43 AM توسط باران ِ بابائي !.
جمعه 28 تیر1387
"چهل و دوم"
 

+ نوشته شده در 5:37 PM توسط باران ِ بابائي !.
پنجشنبه 27 تیر1387
"چهل و یکم"

تو با من چي كار كردي؟

مثه يه پتك كه توي سرم خورد ...

با گريه هات دلم و به اتيش كشيدي ... اميدم و نا اميد كردي ..

همه ارزو هام و با تو ساختم ...

تو منو عاشق كردي .. من چه مي فهميدم عشق چيه .

دوست داشتن چيه ...

دارم ميسوزم ...

من دارم با تو زندگي مي كنم ... تو با من بازي كردي ؟

كه من و بزاريو بري ؟

وقتي مي گي بهم نمي رسيم ... يعني ميري ..

من با تو زندگي نمي كنم ..

اين بغض و ميبيني ؟ نه نميبيني .. !
تو كه ديدي من سنگم ...

چرا نرمم كردي

ديدي وحشيم ... چرا رامم كردي ..

چرا ؟ من چطوري با كسي ديگه يه زندگي بسازم .. ؟
تو با من چه كردي ؟
من يه لحظه تحمل نشنيدن صداتو ندارم ..

من هر لحظه دلتنگت ميشم ..

اره تو هم ميشي ..

ميدونم .

تو نميخواي با كسي ديگه زندگي كني ..

من چي ...

چرا اينجوري منو شكستي ؟

چرا با من اينطوري كردي .. !
نمي گي من يه عمرم و دارم با تو برنامه ريزي ميكنم .؟

بعد ميگي بابام ..

من چي كار كنم ؟
توقع داري احساسمو كم نكنم ..

روحم و همينطور بزارم تا جزغاله بشه . ؟
يعني انقدر بي رحم ؟
نه تو بي رحم نيستي .

ميدونم .. اما من چي كار كنم كه همه چيم شده ماله تو

من كه اينجوري نبودم ..

چرا ميگي ما بهم نميرسيم ..

چرا خوردم ميكني؟
چرا داغونم ميكني ؟
حالم خيلي بده ... داغ داغم !

دلم ... قلبم .. شكسته .. !

 

+ نوشته شده در 2:30 AM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 18 تیر1387
"چهلم"

ميگم دلم برات تنگ شده ....

ميگم خيلي دوست دارم .....

ميگم نبودت رو حس ميكنم ....

ميگم ..................!

اينا رو واسه كي ميگم ؟

واسه ي تو .... واسه ي تو اقا كيا ....

اين حرفا چيه اخه ... من كه دارم تلاشمو مي كنم ديگران رو از خودم دور كنم !!

گاهي وقتا كه جوابشونو ميدم ... ديگه روم نميشه خوب ....

اكي .... من ديگه اون خط و به گوشي نمي ندازم ....

اكي !! اره صبرم زياده ... دلمم بزرگگگگگگگگگگگگگگگ !!

به پهناي همين اسمون خدا ....

حالم خوب نيست ! باي !

+ نوشته شده در 2:2 PM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 18 تیر1387
"سي و نهم"

سام !

 

اين خيلي بي معرفتيه كه تو در مورد من اينجوري فكر كني ...

يه چيزي كه قبلا" بوده و من الان نميتونم يهو قطعش كنم ... اما به مرور زمان اين كارو كردم ...

به تو اين اجازه رو نميدم كه به عشقي و محبتي كه به تو دارم ... منو اينطوري محكوم كني ....

اره من ديدم اونجا يه همچين چيزيه اما پسم رو يادم نيست چي بوده ...

نميدونم با كدوم اي ديم عضو شدم .... !

پيدا كه كردم ... كاملا" حذفش ميكنم .... تا خيالت تو رو راحت كنم !!

خودمم از صفحه اي زندگي حذف ميكنم تا همه چي تمو بشه ... خيالت راحت !!!

خوب من با تو خيلي فرق دارم زندگيم و خيلي چيزاي ديگم ... تو انقدر توي خانوادت راحتي .... من نيستم ...

براي شناخت ... براي كنجكاوي ي سري كارا كردم .... كه ي كم جمعش كردم ... اما حالا كه به تو صادقانه ميگم ... تو .... !!

تو عشق و علاقه ي منو زير سوال مي بري .... خوشحالم كه مدتي گوشي ندارم .... خوشحالم كه قرار دلتنگت بشم .... خوشحالم كه انتظار مي كشم .... خوشحالم كه حالا حرفي واسه گفتن دارم .... اميدوارم با اين فشارها منو تحت تاثير قرار ندي ... كه من بر خلاف ميلم كاري كنم .... من تو رو دوست دارم ... اما عذاب كشيدن اونم حالا كه به اين جا كشيده رو بدم مياد ... نه تهديد نيست ... مي گم كه بدوني ....

آره اشتباه كردم ادرس اينجا رو بهت دادم .... حالا بايد عذاب بكشم و ي چيزي بنويسم ... يا شايد گاهي تظاهر كنم ...

اگه من احساساتم رو مينويسم ... واسه اينه كه از بچگي عادت دارم .... عادت دارم هر چي كه اتفاق ميوفته به جز ي سري مسائل شخصي و خصوصي بنويسم ... و تو هم نمي توني مانع اين كارم بشي ... و هر كسي كه بخواد مانع اين كارم بشه نمي زارم ...

هر وقت كه بتونم باهات تماس ميگيرم ...

تو به من ياد ميدي كه هميشه هم صداقت خوب نيست .... حالا فرقي نميكنه تو قصدت چيه ...

مراقب خودت باش .... نتونم تماس بگيرم ... بلاگ رو به روز ميكنم ... !!

روزت خوش ... !!

 

 

+ نوشته شده در 1:13 PM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 28 خرداد1387
سلام می نویسم تا وقتی که بتونم
سلام

خلوت خودتو برام لو دادی خودتم که نمی نویسی

فارسی نوشتن خیلی سخته ها امروز صبح واقعا جای خالی تو رو تو خونه قشنگ حس کردم

راستش خیلی سخته برام از احساسم بنویسم ولی شروع کردم که بنویسم، از وقتی ازم شاد بودن و خواستی خیلی تلاش کردم بهم زمان بده

قول میدم

همش تو اینجا نمیشه بگی که ایندفه من میگم

دوست دارم

 

+ نوشته شده در 2:8 PM توسط باران ِ بابائي !.
یکشنبه 26 خرداد1387
"سی و هشتم"

 

 

حكايت غريبي است باران را از پشت پنجره‌ها ديدن

+ نوشته شده در 11:26 PM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 21 خرداد1387
"سی و هفتم"

 

 

می دونم می خوای بری منو تنها بذاری.../ می دونم چشات می گن ديگه طاقت نداری.../ می دونم خسته شدی مرغ پر بسته شدی.../ ديگه تو بال و پری واسه پرواز نداری.../ می دونم دست تو نيست رفتن و پر زدنت.../ آخه اگه با تو بود من بودم همسفرت .../

+ نوشته شده در 8:3 AM توسط باران ِ بابائي !.
چهارشنبه 15 خرداد1387
"سی و ششم"

 

 

كنم هر شب دعايي كه ز دل بيرون رود مهرت.ولي آهسته ميگويم خدايا بي اثر باشد

 

پیوست –: این یه حقیقته !! اما ....

                

                                               دوست دارم !!!

+ نوشته شده در 0:0 AM توسط باران ِ بابائي !.
یکشنبه 5 خرداد1387
"سی و پنجم"

 

 

آه پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی، هر چه باشد چشمه‌ها از تابوت مي‌جوشند و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند. عصمت به آينه مفروش که فاجران نيازمندتران‌اند. خامُش منشين خدا را پيش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چيزی بگوی!

+ نوشته شده در 1:4 AM توسط باران ِ بابائي !.
جمعه 27 اردیبهشت1387
"سی و چهارم"

 

 

دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتني است.

+ نوشته شده در 10:34 AM توسط باران ِ بابائي !.
دوشنبه 23 اردیبهشت1387
"سی و سوم"

 

 

لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است

+ نوشته شده در 10:58 PM توسط باران ِ بابائي !.
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387
"سی و دوم"

 

 

می دونی رفتن تو ./توی.. تقدير منه گريه های بی صدا سهم فردای منه

+ نوشته شده در 4:20 PM توسط باران ِ بابائي !.
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
"سی و یکم"

 

می دونی اشکای من مث بارون می بارن.../ آخه تو که نباشی ديگه مانع ندارن

 

پیوست -: عزیزم منو ببخش میدونی که نمیتونم بنویسم !! اما .... همیشه باهاتم ...!!!

+ نوشته شده در 5:51 AM توسط باران ِ بابائي !.
شنبه 7 اردیبهشت1387
"سی ام"

 

هنوز گریه هات يواش يواشه.../ هنوزم شوق ديدن سرجاشه.../ هنوز قصه همونه که همونه.../ آره... آخرشو تقدير می دونه .../بذار تا روی مهتاب پا بذارم.../ می خواستم عشقو اونجا جا بزارم.../ فرار از سکوت اين ستاره ,که نور خوب چشماتو نداره .../نوشتم باز يک لب بسته نامه ,که عشقت آخرين حرف لبامه.../

+ نوشته شده در 7:23 AM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 3 اردیبهشت1387
"بیست و نهم"

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده در 2:13 AM توسط باران ِ بابائي !.
چهارشنبه 28 فروردین1387
"بیست و هشتم"

 

ان زمان كه بارش بي وقفه ي درد,سقف كوتاه دلت را خم كرد,بي گمان خواهي گفت به كدامين گناه چشمانت بارانيست؟

+ نوشته شده در 8:13 PM توسط باران ِ بابائي !.
یکشنبه 25 فروردین1387
"بیست و هفتم"

 

عصری است غريب و آسمان دلگير است افسوس برای دل سپردن دير است هر بار بهانه ای گرفتيم و گذشت عيب از من و توست ، عشق بی تقصير است

+ نوشته شده در 1:58 AM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 20 فروردین1387
"بیست و ششم"

 

نيمه شب بود و غمي تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بيدار ،

ريخت از پرتو لرزنده ي شمع

سايه ي دسته گلي بر ديوار ،

همه گل بود ولي روح نداشت

سايه اي مضطرب و لرزان بود ،

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه

گوئيا : مرده ي سرگردان بود ،

شمع خاموش شد از تندي باد

اثر از سايه به ديوار نماند !

كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟

كه دمي چند در اينجا گذراند ؟

اين منم خسته در اين كلبه ي تنگ

جسم در مانده ام از روح جداست ؟

من اگر سايه خويشم يا رب !

روح آواره ي من كيست كجاست ؟ !!

+ نوشته شده در 3:53 AM توسط باران ِ بابائي !.
پنجشنبه 15 فروردین1387
"بیست و پنجم"

 

آن كه آيد ز دست دل به امان

وان كه آيد ز دست جان به ستوه

گاه سر مي نهد به سينه ي دشت

گاه رو مي كند به دامن كوه

تازند در پناه تنهائي ،

دست در دامن شكيبائي

غافل از اين بود كه تنهائي

سر نهادن به كوه و صحرا نيست

با طبيعت نشستن هوس است

چون نكو بنگرند تنها نيست

اي دل من ، بسان شمع بسوز

باز ___ تنها ميان جمع ___ بسوز

+ نوشته شده در 8:30 AM توسط باران ِ بابائي !.
پنجشنبه 1 فروردین1387
"بیست و چهارم"

 

پیوست -: عیدت مبارک نازنینم !!

+ نوشته شده در 0:30 AM توسط باران ِ بابائي !.
دوشنبه 27 اسفند1386
"بیست و سوم"

 

 

گفتي كه چو خورشيد زنم سوي تو پر

      چون ماه شبي مي كشم از پنجره سر

            اندوه ، كه خورشيد شدي ، تنگ غروب

                   افسوس ، كه مهتاب شدي وقت سحر

+ نوشته شده در 2:42 AM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 21 اسفند1386
"بیست و دو"

 

دنياي روشن كودكيم مدام تار مي‌شوند ،

ديگر عروسكم دست مرا ميان اين همه خنجر پيدا نمي‌كند ؛

وقتي تمام اشكهايم به دستمال پناه مي‌برند و آنكه بايد اين همه را بشنود ؛

 مدت‌هاست كه خودش را به خواب زده ،

چكونه مي‌شود از صبح اميد روشني داشت ؟

+ نوشته شده در 11:51 PM توسط باران ِ بابائي !.
چهارشنبه 15 اسفند1386
"بیست و یکم"

قرار بود واسه 2 روز دست از سرت بردارم ..

اما ... شرمنده ... وقتي ديدم داره بارون مياد ..

ديگه نتونستم تحمل كنم ..

اول به تو اس م س زدم و بعدشم ...

به ياد تو مهربونم زير بارون ...

خدا مهربونه ...

نميدونم در مورد من چي فكر كردي ؟

نميدونم ... چرا فكر ميكني ميخوام تموم كنم همه چيو ..

نه !.

به خدا نه ! من تازه ميخوام بيام ...

خيالات ورت نداره ! من ... دست از سرت بر نميدارم ..

خيال كردي ؟ خيال كردي ولت ميكنم .؟

نه خير اقا .. تا باشم كه خودم !

نباشمم وجودم رو حق نداري از ياد ببري ...

وجودي كه نصفش مال توء و هميشه مال تو خواهد موند !

گفتم ... خيالات ورت نداره ..

اخه ! ناز بشي ! "صورتت يادم اومد"

خيلي خوب ديگه ... الان زيادي خوش به حالت ميشه ...

نميخوام ناراحت بموني ... اينجوريا

بوس .. !

 

اصلا" هم دوست ندارم «- دروغكي !!

 

 

+ نوشته شده در 11:56 PM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 14 اسفند1386
"بيستم"

 

 

سلام كياي من !

امروز چقدر نگرانت شدم .. !

ديوونه شده بودم سر كلاس !

هيچي از درس نميفهميدم ...

استاد فهميد . ! تيكه هم انداخت ...

خدا رو شكر ميكنم كه حداقل شماره دوستت رو داشتم .!

وگرنه دغ مي كردم ..

سر حرفاي ديشب .. نميدونم !

از يه طرف خيلي دوست دارم و ميخوام مال خودم باشي !

از طرف ديگه نميخوام خود خواه باشم .. !

از طرف ديگه دوست ندارم مايه ي عذابت باشم ...

آئينه ي دغ !

دلم ميخواد راحت باشي .. !

دوست ندارم اينطوري خسته ببينمت ..

اينطوري افسرده ...

ناراحت ..

دوست دارم خندون ببينمت ...

هر چند نمي تونم ببينمت ..

اي كاش جور بشه ... از خدا ميخوام ..

دلم خيلي واسه صورت نازت تنگ شده ...

دلم ميخواد يه بار ديگه تو دستام بگيرمش ..

واي !.

كياي من !

حالا هم اين 2 روز فرجه ! سخته .. اما ميخوام يه كم فكرم  رو اروم كنم

ميخوام شاد بيام كنارت !

تصميمايي گرفتم ... تا بتونم زياد كنار باشم ..

اما .. هر لحظه هنگ ميكنم ...

ما داريم رابطمونو كم ميكنيم كه بهم بيشتر از اين وابسته نشيم ..

نمي دونم چي كار كنم ؟!!!!

ميخوام كمكم كني اما خودتم به كمك احتياج داري !

خيلي مي ترسم .. همين !

 

 

دوست دارم كياي من !

 

 

 

+ نوشته شده در 6:36 AM توسط باران ِ بابائي !.
دوشنبه 13 اسفند1386
"نوزده"

 

 

 

نفسم بالا نمياد ديگه ..

هر لحظه داريم از هم دور ميشيم ...

مي ترسم .. خيلي ..

از يه طرف مشكلات خودم .. و از طرف ديگه درگيري هاي تو ..

دارم "ديوونه" ميشم .. به تمام معنا !

دلم گرفته ... هيچي جور نيست .. !

همه چي باعث دوري ما از همديگه هستن !

كياي من ... اخه چطور ميتونم ؟ واي !

امروز سر كلاس هيچي نفهميدم ...

استاد هم هي منو صدا ميكرد ...

دل شوره داشتم ميمردم ..

 

 

دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم

قد تموم ادما .. قد تموم عاشقا

دل بردي و پنهون شدي

دل بردي و پنهون شدي

از من چرا اي بي وفا !

از من چرا از من چرا

عاشق شدم عاشق شدم

عاشق شدم عاشق شدم

از چشم من پنهون نشو ... از چشم من پنهون نشو

تنها شدم تنها شدم ...

تنها نرو تنها نرو ..تنها نرو تنها نرو ...

پر ميكشي تا اسمون من خسته ي بي بالو پرم

روزي كه برگردي دگرر ازمن نميبيني اثر

دوست دارم دوست دارم ...

..

من مثل ابر رهگذر مي بارم از شب تا سحر

دريا نميگيره نشون .. از قطره هاي در به در

 

 

يادته ؟

همه اين خاطرات داره ديوونم ميكنه .

صبر !!

خداي من بهم صبر بده .. !

 

 

 

+ نوشته شده در 6:24 AM توسط باران ِ بابائي !.
یکشنبه 12 اسفند1386
"هجده"

 

 

خداي من ... اگه بره ؟

من دوسش دارم !

اگه ازم بگيرنش ؟

كياي من سادس !

ساده هم نباشه گرگ تو اين خيابونا زياده !

ميگي عاشقمي ! اما

ادميزاده ... اگه وسوسه شد چي؟

مساوي با از دست دادن تو

دارم دغ ميكنم ... گل نازم ... من از تكرار تاريخ ميترسم ..

نمي خوام اينجا از نبودت بنويسم ...

ميخوام باشي ! من خود خواه نيستم ...

اما تو "مال مني" !

اجازه نميدم كسي تو رو از من بگيره !

واي گريه امونم نميده ...

نميدونم چي مينويسم ...

كياي من ...

 

من عاشقي دلخونم ...

شكسته اي محزونم ..

پناه اين دل بي اشيون باش

دلم تنگه .. تو با من مهربون باش !

گل نازم بگو بارون بباره ..

كه چشماتو بياد من بياره ...

تماشاي تو زير قطره هاي بارون

چه با من ميكنه امشب دوباره

شب و تنهائي و ماه و ستاره ..

من عاشقي دلخونم ...

...

 

+ نوشته شده در 6:17 AM توسط باران ِ بابائي !.
شنبه 11 اسفند1386
"هفده"

 

 

سلام نازنينم .. !

عزيزدلم .. ميترسم .... خيلي مي ترسم ... اگه اين مسئله باعث بشه  ^ من  و  تو ^ از هم جدا بشيم ؟! من دغ ميكنم ... دلم نميخواد اينطوري بشه ... از وقتي بهم گفتي حال ديگه اي دارم ... نميدونم اي كاش زودتر تموم شه و شايد خيال من راحت تر بشه ... چرا من هر چي رو به خدا واگذار ميكنم ... اينطوري ميشه ... اي واي ...خداي من ... تو ميدوني ... كمكم كن ... !!

 

پيوست » محبوبم ... "من" دوست دارم !!

 

 

+ نوشته شده در 0:16 AM توسط باران ِ بابائي !.
جمعه 10 اسفند1386
"شانزده"

 

 

 

امروز روز تولدت بود ...

ديشب راس ساعت 12 يه كم جلو تر ... ! و تا ساعت 2 .... خوشحال شدم كه خوشحالت كردم ... تو راست ميگي ... اگر كنارت بودم .... يه جشني ميگرفتم .... يه غوغائي به پا مي كردم .... شايد 2 نفره ... و شايدم ... با تمام وجود برات نوشتم .... هر چه كه بايد مينوشتم ... هر چي كه بايد بهت ميگفتم ... شايد نه همش ... دلم خواست واست بنويسم ... و حالا شروع ميكنم .... نه خيلي وقته شروع شده .... كاشكي بارون ميومد ! تا توي اين هواي نم دار .... بهت مي گفتم كه چقدر "دوست دارم " كه چقدر به "يادتم" ... محبوبم ... چه خوب بشه ... چه بد .... " دوست دارم " و 22 مين بهار زندگيت رو بهت تبريك ميگم ....

 

پيوست محبوبم ... "تولدت مبارك"

 

 

 

+ نوشته شده در 0:0 AM توسط باران ِ بابائي !.
شنبه 27 بهمن1386
"پانزده"

 

حال خوشي ندارم ...

اصلا" همه شرايط جور ميشه من از تو دور بشم ...

حالم از اين زندگي بهم ميخوره ...

ديگه نميتونم تحمل كنم !

چرا بايد يه كسي كه ديگه تو زندگيم نيست ضربشو بخورم ..‌؟

حتي نبودشم دردسر !

كياي من ... به خاطر .. من بايد از تو دور بشم ..

منو ببخش !

 

 

 

+ نوشته شده در 6:38 AM توسط باران ِ بابائي !.
پنجشنبه 25 بهمن1386
"چهارده"

 

 

 

          بهترينم .. والنتاينت مبارك !

 

 

 

دوست دارم

 

 

 

زندگي من !

 

 

 

مي پرستمت

 

 

                                        بهترينم ...

 

 

 

بي تو ميميرم

 

 

 

بي تو مي ميرم !!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 4:59 AM توسط باران ِ بابائي !.
یکشنبه 21 بهمن1386
"سيزده"

 

 

پيوست -» هر صبح با طلوع خورشيد , با عبور از كوچه پس كوچه هاي غربت , به اميد رسيدن به تو گام بر مي دارم . تنها به خاطر شنيدن صدايت , اما تو , تو حتي مرا از نگاهت محروم مي سازي . اي همه اميدم , نگاهم كن كه خود تو مرا اسير خود ساخته اي , پس با نگاهي رهايم كن .

 

 

 

+ نوشته شده در 2:37 AM توسط باران ِ بابائي !.
دوشنبه 15 بهمن1386
"دوازده"

 

 

باور كن ديگه نميدونم چي كار كنم ...

خوب وقتي ميبينم اين همه بايد خرج كني !
چي بگم ... دارم دغ ميكنم ...

 

 

 

+ نوشته شده در 7:18 PM توسط باران ِ بابائي !.
پنجشنبه 11 بهمن1386
"يازده"

 

 

امتحاناي من كه اينطوري ...

امتحاناي تو هم كه اونطوري ...

به تمام معنا گند زديم عزيزم ...

خونسردي خودتو حفظ كن فقط !

 

 

+ نوشته شده در 6:55 PM توسط باران ِ بابائي !.
پنجشنبه 4 بهمن1386
"ده"

 

متاسفم عزيزم ... نميخواستم اينطوري بشه ..

چي كار كنم ؟ دلم نمياد اذيت بشي

خيلي جالب بود ايندفه

ساعت 3.30 نصفه شب تصميم ميگيريم همديگرو ببينيم !

قرار ميزاريم ساعت 7 صبح !

فكر كن ؟ چسبيد !

كاش ميشد بيشتر باهم بمونيم ...

نميدونم .... ولي بدون ... اگه كاري ميكنم ...

نگرانتم ... دوست ندارم اذيت بشي نازنينم !

من "دوست دارم " اگه ميبيني ميخوام برم ...

بدون واسه خودم سخت تره ...

به خدا سخته ...

كياي من .... باور كن توان بدون تو بودن رو ندارم ..

نميدونم چرا مينويسم ... شايد نميتونم اينارو بهت بگم ..

نميتونم داد بزنم كه بابا منم ميخوامت ..

نباشي ............ !!!!!!!!!!

كياي من ....

 

 

 

+ نوشته شده در 12:55 PM توسط باران ِ بابائي !.
دوشنبه 24 دی1386
"نه"

 

 

بازم بعد مدتها همديگرو ديديم ... دلچسب تر از قبل ..

چقدر دلم برات تنگ شده بود ...

چقدر خوشحال بودم ...

تو ... دلم ... اوه !

 

 

 

+ نوشته شده در 11:36 PM توسط باران ِ بابائي !.