ان زمان كه بارش بي وقفه ي درد,سقف كوتاه دلت را خم كرد,بي گمان خواهي گفت به كدامين گناه چشمانت بارانيست؟
عصری است غريب و آسمان دلگير است افسوس برای دل سپردن دير است هر بار بهانه ای گرفتيم و گذشت عيب از من و توست ، عشق بی تقصير است
نيمه شب بود و غمي تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بيدار ،
ريخت از پرتو لرزنده ي شمع
سايه ي دسته گلي بر ديوار ،
همه گل بود ولي روح نداشت
سايه اي مضطرب و لرزان بود ،
چهره اي سرد و غم انگيز و سياه
گوئيا : مرده ي سرگردان بود ،
شمع خاموش شد از تندي باد
اثر از سايه به ديوار نماند !
كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟
كه دمي چند در اينجا گذراند ؟
اين منم خسته در اين كلبه ي تنگ
جسم در مانده ام از روح جداست ؟
من اگر سايه خويشم يا رب !
روح آواره ي من كيست كجاست ؟ !!
آن كه آيد ز دست دل به امان
وان كه آيد ز دست جان به ستوه
گاه سر مي نهد به سينه ي دشت
گاه رو مي كند به دامن كوه
تازند در پناه تنهائي ،
دست در دامن شكيبائي
غافل از اين بود كه تنهائي
سر نهادن به كوه و صحرا نيست
با طبيعت نشستن هوس است
چون نكو بنگرند تنها نيست
اي دل من ، بسان شمع بسوز
باز ___ تنها ميان جمع ___ بسوز