تبليغاتX
چهارشنبه 28 فروردین1387
"بیست و هشتم"

 

ان زمان كه بارش بي وقفه ي درد,سقف كوتاه دلت را خم كرد,بي گمان خواهي گفت به كدامين گناه چشمانت بارانيست؟

+ نوشته شده در 8:13 PM توسط باران ِ بابائي !.
یکشنبه 25 فروردین1387
"بیست و هفتم"

 

عصری است غريب و آسمان دلگير است افسوس برای دل سپردن دير است هر بار بهانه ای گرفتيم و گذشت عيب از من و توست ، عشق بی تقصير است

+ نوشته شده در 1:58 AM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 20 فروردین1387
"بیست و ششم"

 

نيمه شب بود و غمي تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بيدار ،

ريخت از پرتو لرزنده ي شمع

سايه ي دسته گلي بر ديوار ،

همه گل بود ولي روح نداشت

سايه اي مضطرب و لرزان بود ،

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه

گوئيا : مرده ي سرگردان بود ،

شمع خاموش شد از تندي باد

اثر از سايه به ديوار نماند !

كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟

كه دمي چند در اينجا گذراند ؟

اين منم خسته در اين كلبه ي تنگ

جسم در مانده ام از روح جداست ؟

من اگر سايه خويشم يا رب !

روح آواره ي من كيست كجاست ؟ !!

+ نوشته شده در 3:53 AM توسط باران ِ بابائي !.
پنجشنبه 15 فروردین1387
"بیست و پنجم"

 

آن كه آيد ز دست دل به امان

وان كه آيد ز دست جان به ستوه

گاه سر مي نهد به سينه ي دشت

گاه رو مي كند به دامن كوه

تازند در پناه تنهائي ،

دست در دامن شكيبائي

غافل از اين بود كه تنهائي

سر نهادن به كوه و صحرا نيست

با طبيعت نشستن هوس است

چون نكو بنگرند تنها نيست

اي دل من ، بسان شمع بسوز

باز ___ تنها ميان جمع ___ بسوز

+ نوشته شده در 8:30 AM توسط باران ِ بابائي !.
پنجشنبه 1 فروردین1387
"بیست و چهارم"

 

پیوست -: عیدت مبارک نازنینم !!

+ نوشته شده در 0:30 AM توسط باران ِ بابائي !.