تبليغاتX
دوشنبه 24 دی1386
"نه"

 

 

بازم بعد مدتها همديگرو ديديم ... دلچسب تر از قبل ..

چقدر دلم برات تنگ شده بود ...

چقدر خوشحال بودم ...

تو ... دلم ... اوه !

 

 

 

+ نوشته شده در 11:36 PM توسط باران ِ بابائي !.
جمعه 14 دی1386
"هشت"

 

پيوست همه چيز عجيب است ...اين همه شب...اين همه عاشق...اين همه درد...اين همه لبخند تلخ...اين همه اشكهاي مهربان و نرم و پر ياس ...اين همه قصه ...اين همه آواز پر راز...اين همه دستهاي مهربان كه به زير خروارها خاك شدند تا با گرماي درون خود روزي سبز شوندو هنوز منتظر اشاره اند...اين همه عروسك هاي خسته...اين فزوني شكستگيها ...اين همه ماهي سرگردان...اين همه پرنده كه صداي قلب مهاجرشان امان اسمان سترگ را هم بريده... پس چرا همه ي اين هم نوايان اين گونه ز هم دورند...هيچ راهي نيست كه پروانه ي عاشقي را ز تحليل بي آرامش نهي كند...تا كنون هيچ كس دستي بروي قلب عاشقش نگذاشته تا دمي درد خودخواهي هستي ز ياد ببرد...كاش ميشد همه نگاههاي خيس را به آغوش كشيد...كاش ميشد همه تن دست شد و همه اشكهاي تنهايي را از همه رخسارها زدود...كاش ميشد...(

 

+ نوشته شده در 8:59 PM توسط باران ِ بابائي !.
یکشنبه 2 دی1386
"هفت"

 

پيوست -» چگونه باور كنم كه نيستي , وقتي هنوز صداي گرم و مهربانت در گوش جانم شنيده مي شود , چگونه باور كنم كه پر كشيدي , وقتي هنوز سرمست تماشاي زيبايي ات هستم .باور نمي كنم , چرا كهتو در لحظه لحظه هايم حضور داري , تو در زلالي آبشار جاري هستي , تو در لطافت عشق به چشم مي خوري . هنوز هستي و تا هميشه خواهي بود.

+ نوشته شده در 10:54 PM توسط باران ِ بابائي !.