بازم بعد مدتها همديگرو ديديم ... دلچسب تر از قبل ..
چقدر دلم برات تنگ شده بود ...
چقدر خوشحال بودم ...
تو ... دلم ... اوه !
پيوست -» همه چيز عجيب است ...اين همه شب...اين همه عاشق...اين همه درد...اين همه لبخند تلخ...اين همه اشكهاي مهربان و نرم و پر يا’س ...اين همه قصه ...اين همه آواز پر راز...اين همه دستهاي مهربان كه به زير خروارها خاك شدند تا با گرماي درون خود روزي سبز شوندو هنوز منتظر اشاره اند...اين همه عروسك هاي خسته...اين فزوني شكستگيها ...اين همه ماهي سرگردان...اين همه پرنده كه صداي قلب مهاجرشان امان اسمان سترگ را هم بريده... پس چرا همه ي اين هم نوايان اين گونه ز هم دورند...هيچ راهي نيست كه پروانه ي عاشقي را ز تحليل بي آرامش نهي كند...تا كنون هيچ كس دستي بروي قلب عاشقش نگذاشته تا دمي درد خودخواهي هستي ز ياد ببرد...كاش ميشد همه نگاههاي خيس را به آغوش كشيد...كاش ميشد همه تن دست شد و همه اشكهاي تنهايي را از همه رخسارها زدود...كاش ميشد...(
پيوست -» چگونه باور كنم كه نيستي , وقتي هنوز صداي گرم و مهربانت در گوش جانم شنيده مي شود , چگونه باور كنم كه پر كشيدي , وقتي هنوز سرمست تماشاي زيبايي ات هستم .باور نمي كنم , چرا كهتو در لحظه لحظه هايم حضور داري , تو در زلالي آبشار جاري هستي , تو در لطافت عشق به چشم مي خوري . هنوز هستي و تا هميشه خواهي بود.