پيوست -» هر صبح با طلوع خورشيد , با عبور از كوچه پس كوچه هاي غربت , به اميد رسيدن به تو گام بر مي دارم . تنها به خاطر شنيدن صدايت , اما تو , تو حتي مرا از نگاهت محروم مي سازي . اي همه اميدم , نگاهم كن كه خود تو مرا اسير خود ساخته اي , پس با نگاهي رهايم كن
سخت مي گذره ... دوري ... دلتنگي .. !
سخته ...
قبلنا هر جا ميرفتم و دلتنگي ديگران رو ميديدم ...
هيچي نميفهميدم ...
اما الان ...
"ميفهمم" !
ديوانه كننده اس !
دلم گرفته !
هر لحظه با تو و دلتنگ براي ديدار تو !
پيوست -» ياد دارم روزگاري بود پاك مثل باران , مثل حرف هاي كودكانه , روزگاري بود دوست داشتني كه با تو بودم . روزگاري از تمام لحظه هاي آفتابي . نگاه تو نوري بود كه قلبم را آرام مي كرد , وجودم را جدا مي ساخت . وجودم سبز بود ,اي مهربان ترين مهربانان . باران را از من دريغ مكن كه بي باران ميميرم . كاش دوباره تو را پيدا كنم ,آري تو را گم كرده ام , از خود خسته ام , كمكم كن تا عشقم را پيدا كنم . كمكم كن , ..... تا تو را پيدا كنم .
امروز بعد از "مدتها" همديگرو ديديم ... " پارك ساعي "
چه روزي بود ! چه لذت بخش ...
شوخي شوخي ...
جدي جدي شد ! من كنار تو .. !
دستات ... نگاهت ... صورت نازت .. !
صبح وقتي ميخواستم حركت كنم خيلي دعا كردم بارون هم بياد
اما .. ! فقط من اومدم !
نزديك 3 ساعت با تو !
" باران " عنصري بين من و تو !
اولين نگاه ... خيلي تغيير كرده بودي ..
از كجاش بگم ؟
.............. !
* دوست دارم !