تبليغاتX
چهارشنبه 21 آذر1386
"شش"

 

پيوست -» هر صبح با طلوع خورشيد , با عبور از كوچه پس كوچه هاي غربت , به اميد رسيدن به تو گام بر مي دارم . تنها به خاطر شنيدن صدايت , اما تو , تو حتي مرا از نگاهت محروم مي سازي . اي همه اميدم , نگاهم كن كه خود تو مرا اسير خود ساخته اي , پس با نگاهي رهايم كن

 

+ نوشته شده در 7:37 AM توسط باران ِ بابائي !.
جمعه 16 آذر1386
"پنج"

 

سخت مي گذره ... دوري ... دلتنگي .. !

سخته ...

قبلنا هر جا ميرفتم و دلتنگي ديگران رو ميديدم ...

هيچي نميفهميدم ...

اما الان ...

"ميفهمم" !

ديوانه كننده اس !

دلم گرفته !

 

 

+ نوشته شده در 10:55 AM توسط باران ِ بابائي !.
دوشنبه 12 آذر1386
"چهار"

 

هر لحظه با تو و دلتنگ براي ديدار تو !

پيوست -» ياد دارم روزگاري بود پاك مثل باران , مثل حرف هاي كودكانه , روزگاري بود دوست داشتني كه با تو بودم . روزگاري از تمام لحظه هاي آفتابي . نگاه تو نوري بود كه قلبم را آرام مي كرد , وجودم را جدا مي ساخت . وجودم سبز بود ,اي مهربان ترين مهربانان . باران را از من دريغ مكن كه بي باران ميميرم . كاش دوباره تو را پيدا كنم ,آري تو را گم كرده ام , از خود خسته ام , كمكم كن تا عشقم را پيدا كنم . كمكم كن , ..... تا تو را پيدا كنم .

 

 

 

+ نوشته شده در 8:59 AM توسط باران ِ بابائي !.
پنجشنبه 8 آذر1386
"سه"

 

امروز بعد از "مدتها" همديگرو ديديم ... " پارك ساعي "

چه روزي بود ! چه لذت بخش ...

شوخي شوخي ...

جدي جدي شد ! من كنار تو .. !

دستات ... نگاهت ... صورت نازت .. !

صبح وقتي ميخواستم حركت كنم خيلي دعا كردم بارون هم بياد

اما .. ! فقط من اومدم !

نزديك 3 ساعت با تو !

" باران " عنصري بين من و تو !

اولين نگاه ... خيلي تغيير كرده بودي ..

از كجاش بگم ؟

.............. !

 

* دوست دارم !

 

 

+ نوشته شده در 10:59 PM توسط باران ِ بابائي !.
سه شنبه 6 آذر1386
"دو"

پيوست تولدم مبارك !

+ نوشته شده در 8:59 PM توسط باران ِ بابائي !.
جمعه 2 آذر1386
"یک"

 

شروع ميكنيم ....

هر چند پايانش را نمي دانيم .. !

                                      

                 شايد تلخ ... شايد شيرين .!

 

 

 

+ نوشته شده در 11:59 PM توسط باران ِ بابائي !.